![]() |
![]() |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت دوازدهم )
۷۹/۵/۸ - شنبه شب ساعت ۱۸/۱۱ امروز اولین حقوقم را گرفتم.امروز تقریبا زود گذشت.نود تا کرانویل رنو آوردیم و چک کردیم.امروز با ماشین رفتم ۱۶ متری در خونه علی بیات و سوارش کردم و کلی صحبت کردیم.با داماد محمد خروجی در مورد دزدگیر ماشین صحبت کردم و یک مقدار هم دزدگیر را چک کردیم.الان هم خسته با بابا اومدیم خونه. ۷۹/۵/۹ - یک شنبه شب ساعت ۱۰/۱۱ امروز نیم ساعت زودتر تعطیل کردیم.امروز تقریبا کار سبک بود.رفتیم از آقای مسعود عفاری ۱۳ عدد کیت کلاج آوردیم.با کیوان رضوانی از تو مغازه تلفنی صحبت کردیم. ۷۹/۵/۱۱ - سه شنبه صبح ساعت ۲۳/۷ دیشب خواب الهام را دیدم.خواب دیدم که من و مامان و نگار و مینا برای ناهاررفتیم خونه الهام.تو پذیرایی نشستیم.و چون من با الهام قهر بودم دستم را گذاشتم یک ور صورتم که من را نبینه.چون مامان مراقب من بود که الهام را نگاه می کنم یا نه.بعد الهام اومد که نوار ویدئو بذاره از من پرسید که فیلم تو دستگاه هست یا نه و من هم آروم گفتم آره.بعد صدای داد مادرش اومد که ما رفتیم ببینیم چی شده که دیدیم دو سه تا مرد به زور اومدن داخل خونه و رفتن توی انباری یه چیزی قایم کردند که یکیشون آقای مرادی همسایه دیوار به دیوارمون بود.بعد یک اتفاقی افتاد که یادم نیست فقط یادمه با بابا تو یک محوطه بزرگ نشسته بودیم که صدای مامان اومد که می گفت اگه می خوای بچه ام را زنده ببینی.... ( یادم نیست بقیش را ) بعد من و بابا دویدیم رفتیم و دیدیم یک بچه حدودا یک ساله از کمر آویزون شده که توی خواب بچه من بود.ولی می تونست حرف بزنه.ازش پرسیدم چرا آویزونت کردن که گفت خوابم نمی یاد و به زور آویزونم کردن.بعد هم من بغلش کردم بردم خونه و دیگه چیزی یادم نیست. ۷۹/۵/۱۲ -چهار شنبه صبح ساعت ۵۹/۷ الان داخل مترو طبقه بالا نشستم.دیشب زن عمو از کانادا زنگ زد و کلی با من و بابا صحبت کرد.گفت عمو رفته آمریکا.دیروز یادم رفته بود ناهار ببرم و گرسنه موندم.دیروز یکسره رفتم خونه ساعت نزدیک ۹ شب بود. ۷۹/۵/۱۴ - جمعه ظهر ساعت ۰۳/۱ دیشب تا ساعت ۱۵/۱۲ شب توی بلوار داشتیم فوتبال بازی می کردیم.مهرداد صادقی و رسولی،محسن برید و علی ارمغانی و چند نفر دیگه بعلاوه عیسی که دست آخر شرطی زدیم و ما با نتیجه ۴ بر ۳ باختیم.هر سه تا گل را هم خودم زدم.شاید تو کل بازی هایی که شرطی زدم ۵ بار باخته باشم.وقتی برگشتم ساعت نزدیک به یک بامداد بود که دیدم عمو احمد و راضیه و مرضیه و شوهرش اومدن و پشت در منتظر هستند.مامان و بابا هم از اصفهان راه افتاده بودن که هنوز نرسیده بودند.دیروز یک دختر زنگ زد و گفت که من را می شناسه و اتفاقا تمام مشخصات من را هم درست گفت.باهام قرار گذاشت که البته برای خرید که رفتم نبود.شاید هم من دیر رسیده بودم و رفته بود. ۷۹/۵/۱۷ - دوشنبه صبح ساعت ۰۱/۸ پریروز رفتم محله قبلی و فوتبال بازی کردم.خواهر بابک هم بعد از چند سال اومده بود بیرون! تقریبا ازش خوشم میاد ولی ...!با نفیسه خروجی حدود بیست دقیقه صحبت کردم.مادرش و برادرش هم بودند.هم سن خودمه.از نامزدی اش گفت که بعد از چند وقت به هم خورده و در مورد قطع تلفن.دیروز هم رفتم محله قبلی که خبری نبود.رفتم که سی دی را از موسی بگیرم .دیروز تو بازار خیلی دیر گذشت.دیگه داشت اعصابم خرد می شد.الان هم تو مترو نشستم و منتظرم که راه بیفته.شانس ما را ببین.همه بغلشون دختر می شه بعد کنار من افغانی! ۷۹/۵/۱۹ - چهارشنبه عصر ساعت ۳۷/۸ دیروز اتفاق خاصی رخ نداد.الان هم که اومدم انقدر خسته ام که می خوام بخوابم.یک مقدار به خواهر بابک علاقه مند شدم اما می دونم که نمی تونم... ۷۹/۵/۲۱ - جمعه عصر ساعت ۱۳/۵ دیشب تا ساعت ۱۱ شب فوتبال بازی می کردیم.بعد که اومدم شام خوردم و تا ساعت ۹ صبح خوابیدم.بیشتر وقت خونه بودم.الان هم مامان و بقیه می خوان بروند عروسی دختر آقا رضا پسر خاله بابا.من هم نمیروم.واقعا حوصله رفتن به این جور عروسی ها را ندارم.همه فکر می کنند از روی لج نمی روم.دیشب و امروز صبح اتاقم را مرتب کردم.الان هم همه دارن می روند عروسی و من هم بازی پیروزی - پیکان را بهانه کردم.الان هم مامان گفت رضا نمیای گفتم نه گفت به درک! ۷۹/۵/۲۱ - جمعه شب ساعت ۱۶/۱۰ با کامیار رفتیم فردیس و گشتی زدیم.مونا خواهر بهناز را هم دیدم.فلکه سوم دیدمش.حالا هم اومدم خونه و هنوز از عروسی برنگشتند.یاد الهام افتادم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: دگر آن یار آغازی نگردد چنان ویران که نوسازی نگردد نصیحت کرده بودم چشم خود را که هرگز با تو همبازی نگردد ۷۹/۵/۲۲ - شنبه شب ساعت ۵۲/۱۰ الان حدود نیم ساعت است که از محله قبلی برگشتم.با بهاره در مورد الهام صحبت کردیم.می گفت همیشه میاد کتابخانه و مثلا درس می خونه.گفت چقدر پشت من حرف زده.فقط متاسفم...! |
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 10:33 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت یازدهم )
۷۹/۴/۲۶ - یکشنبه شب ساعت ۲۹/۱۰ دیشب اتفاق خاصی رخ نداد.امروز بیشتر تو مغازه بودم.ساعت هفت از مغازه اومدم بیرون. ۷۹/۴/۲۷ - دوشنبه عصر ساعت ۵۷/۷ امروز بیشتر بیرون مغازه بودم.بیشتر حرف ها حول و حوش سهراب حیدری بود که ۱۲۰ میلیون کلاهبرداری کرده و رفته.امروز از مغازه به پادگان زنگ زدم و با جناب سروان شوبیری و داوود خراسانی صحبت کردم.شیخ بیگی هم رفته بود مرخصی ۷۲ ساعتع برای اینکه عروسیه برادرش بود اینطور که خراسانی می گفت . توی مترو بیشتر به فکر زهره بودم چون یکی دوروز پیش تو مترو دیدمش که با خواهرش و مادرش بود.الان هم خانم سبزیان خونه ماست. ۷۹/۴/۳۰ - بامداد پنجشنبه ساعت ۳۸/۱۲ امروز زود از سر کار اومدم.یعنی ساعت ۲ بعد از ظهر خونه بودم.فردا هم سر کار نمی روم.فردا صبح زود بابا و مامان و نگار و مینا می خوان بروند اصفهان که من نمیروم.الان داشتم فیلم نگاه می کردم یاد الهام افتادم.یاد روزی که گفت یک روز که با مادرم رفتم بیرون دو تا پسر تا من را دیدند گفتند با همون پسر قد بلنده دوسته و خوب شد که مادرم نفهمید.امروز با نگار سر تلویزیون دعوا کردم. ۷۹/۴/۳۱- جمعه شب ساعت۳۳/۹ الان تو اتوبوس تو ترمینال صفه اصفهان هستم.امروز پس از یک روز که اصفهان بودم دارم می رم فردیس اما تنها.ساعت ۳۰/۳ بعد از ظهر پنجشنبه اومدیم اصفهان.بیشتر راه را من رانندگی کردم.موقعی که رسیدیم حدود دو ساعت خوابیدیم و بعد رفتیم خونه خاله آذر و تا یازده شب اونجا بودیم.امروز صبح هم ساعت ۱۲ رفتیم خونه کاظم دوست بابا و ناهار اونجا بودیم.برگشتنه با نگار و پروین و سینا و پیمان رفتیم سینما فیلم متولد ماه مهر.البته خونه کاظم هم فیلم دوزن را دیدیم.الان هم سوار اتوبوس شدم که البته با احسان دایی و بابا اومدم.امروز خیلی تو فکر الهام و مونا بودم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: دلم را سرد و ماتم خیز کردی ز درد بی کسی لبریز کردی شکفتن را ز خاطر بردم آخر مرا همناله پاییز کردی ۷۹/۵/۲ - یکشنبه ظهر ساعت ۲۸/۱ دیروز تو مترو کیفم را زدند.توی کیفم دو تا عکس از خودم،یک عکس از رنه کریمیان،و عکسی که بابام با عمو حمید موقعی که ۱۲ز ساله و یازده ساله بودند و کارت پایان خدمتم بود.خیلی ناراحت شدم.امروز سر کار نرفتم.مسموم شده بودم.یادم رفت یک شعر هم برای الهام گفته بودم که توی کیف بود.صبح رفتم خونه عزیز و عمو هادی برایم تزریق کرد.بعد رفتم سلمانی و الان هم توی اتاق نشسته ام. ۷۹/۵/۲ - یکشنبه شب ساعت ۵۵/۱۱ الان دارم از بیرون میام.با کامران رفتیم پیاده روی توی فردیس و پارک پشت شهرداری و چند دقیقه ای نشستیم.الان هم خسته ام و می خواهم بخوابم. ۷۹/۵/۳ - دوشنبه شب ساعت ۳۳/۱۰ امروز احمد آقا یک شاگرد دیگر هم آورده بود که ساعت ۲ رفت خونه.امروز بر خلاف میل باطنی ام رفتم کوچه قبلی.الان هم از خونه عزیز اومدم.با کامیار حدود یک ساعت تو کوچه قبلی بودیم.رفتم نوار هایم را از بهمن گرفتم که البته خودش نبود. ۷۹/۵/۴ - سه شنبه شب ساعت ۵۸/۱۰ امروز تو بازار تقریبا راحت بودم.ساعت ۳۰/۹ شب رسیدم خونه.بعد رفتم خونه عزیز و سریع رفتم کوچه قبلی و حدود نیم ساعت اونجا بودم.بعد اومدم خونه عزیز شام خوردم و دوباره رفتم کوچه قبلی و موسی را دیدم و نوارم را گرفتم.الان هم خونه هستم. ۷۹/۵/۶ - پنجشنبه شب ساعت ۱۶/۷ دیشب چون دیر رسیدم و خسته بودم دیگه وقت نشد چیزی بنویسم.دیروز با سعید شاگرد جدید رفتیم موسسه کیهان و قسمت کیهان ورزشی من شماره ۲۰۷۰ را که برای سال ۷۳ بود گرفتم و از شانس بد من شماره ۲۰۷۲ را که می خواستم نداشت.دیروز تقریبا کار سخت بود.تو برگشت و ایستگاه مترو فردیس رفتم دیدم کیفم پیدا شده.دیشب حدود نیم ساعت اونجا بودم.صبح زود هم علیرضا زنگ زد و گفت اومده تهران.امروز زودتر از روزای دیگه میام خونه.شعری را که برای الهام گفتم و توی کیفم بود را برای یادگاری می نویسم: و چشمان تو شاعر می پذیرد پرستوی مهاجر می پذیرد نگاه عاشق ناباور تو حضور یک مسافر می پذیرد ۷۹/۵/۸ - بامداد شنبه ساعت۲۰/۱۲ دیروز صبح تا ساعت ۱۰ صبح خوابیدم.عصر هم رفتیم با محسن و آقا کامبیز فوتبال که لیلا و رضا هم اومدن.لیلا نشست لب جدول و من یاد روزهایی افتادم که با هم تو کوچه قبلی بودیم.شب هم بابا از اصفهان اومد و گفت که زدند شیشه ماشین ۴۰۵ را شکستند و ضبط را بردن که خیلی ناراحت شدم.رفتم دوش گرفتم و دارم می خوابم. |
|
+ نوشته شده در
87/03/30ساعت 14:0 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت دهم )
۷۹/۴/۱۲- یک شنبه شب ساعت ۲۷/۱۱ دیروز تو بازار زیاد بد نبود.ولی خوب هم نبود.شب که اومدم زنگ زدم به رضا پوربی همتا که گفت کیوان رضوانی را از دفتر انداختن بیرون و خودش هم منشی شده.امروز تو بازار خیلی خسته شدم.خیلی کار بود.دیگه می خواستم فریاد بزنم.رفتم از خیابان سعدی جدید پنج تا جعبه فرمان و سه تا استارت آوردم.بعد با آقای آدابی رفتم و شمع و یاطاقان گرفتم.امروز خیلی به فکر الهام بودم.الان هم نیمه اول فینال جام ملت های اروپا ( ۲۰۰۰ ) بین ایتالیا و فرانسه بدون گل تمام شد. ۷۹/۴/۱۴- سه شنبه شب ساعت ۱۲/۱۰ دیروز عصر یا بهتر بگم شب رفتیم خونه عزیز و من هم با ماشین رفتم کوچه قبلی و حدود نیم ساعت با بچه ها بودیم.امروز زیاد از بازار بیرون نبودم.از مغازه بازار به کیوان رضوانی تلفن کردم و با هم صحبت کردیم.صبح هم با مترو ساعت ۸ رفتم.الان هم که خسته اومدم و توی راه مدام به فکر الهام و مونا بودم ۷۹/۴/۱۶- پنج شنبه عصر ساعت ۳۶/۷ دیشب ساعت ۹ شب رسیدم خونه.بابا کارت دانشگاه سراسری را گرفته بود و بعد رفتیم خونه عزیز.امروز ساعت ۷ رفتم شهریار برای کنکور.تا ساعت ۱۵/۱۲ آنجا بودم.خیلی خسته شدم و بعد که برگشتم رفتیم خونهعزیز.ناهار که خوردیم ماشین تا ساعت ۳۰/۱ زیر پای من بود.الان هم اومدیم خونه. ۷۹/۴/۱۷- جمعه شب ساعت ۴۷/۸ امروز بعداز ظهر با کامیار و نادر رفتیم دهکده.کلی گشتیم و من هم به یک دختر شماره موبایلم را دادم.حدود دو ساعت آنجا بودیم که مصطفی با بابام و فریبا مادر کامیار اومدن و سر فلکه دهکده پیاده شدند و کامیار را بردند و من هم با بابا سوار ماشین شدیم و اومدیم از دهکده بیرون.مثل اینکه یک نفر رفته بود و در خونه آقا مصطفی گفته بود بچه هاتون تو دهکده دارن دختربازی می کنند.الان هم می خواهیم برویم پارک مادر کرج که من اصلا دوست ندارم برم.یاد الهام افتادم.یاد روزهایی که پشت پرده آشپزخانه بود و مراقب حرکات من.ظهر هم با نادر رفتیم خونه جاوید طباطبایی و کامپیوتر ش را ریختیم به هم!این ماه یعنی امروز دقیقا ۱۵ ماه است که از ماجرای دم مدرسه می گذره .دقیقا ۱۸/۱/۷۸ بود و ده روز دیگه ۱۶ ماه است که از آخرین باری که با هم رفتیم پارک چمران کرج می گذره.امروز ۱۵ ماه است که با هیچ دختری دوست نشدم.با یکی شدم ولی فقط سه روز! ۷۹/۴/۱۸- شنبه شب ساعت ۵۴/۹ امروز زمان توی بازار زود گذشت.بیشتر بیرون از مغازه بودم.عصر که داشتم سوار مترو می شدم مادر الهام را دیدم و ازش پرسیدم مشکل با دادن عکس و نامه حل شد یا نه که گفت آره.الان هم می خوام بخوابم.قطعه زیر را به یاد الهام می نویسم: می روم- فاصله ها دور از تو،و می دانم در شورزار دلت،گل دلتنگی نخواهد رویید و اشکی از خاطره نخواهی ریخت.می روم، همچو قاصدک با باد، تا رویای نازک آب را بر هم نزنم.می روم،اما خاطراتت را قاب می گیرم،تا به خاطرت خطور نکند که زیادت برده ام ،ای که لبخند را به من یاد دادی،تو در ناخودآگاه ذهن منی!پری وار خواهی ماند. ۷۹/۴/۱۹- یک شنبه شب ساعت ۲۸/۱۰ امروز خیلی خسته شدم.ساعت ۱۰ شب هم اومدم خونه و سریع شام خوردم و حالا هم می خواهم بخوابم.اتفاق خاصی رخ نداد. ۷۹/۴/۲۰- دوشنبه شب ساعت ۴۷/۱۰ امروز زودتر به خانه رسیدم.چون متروی توپ خانه باز بود.رفتم محله قبلی و با بچه ها یک مقدار بسکتبال بازی کردم.بعد اومدم خونه.حالا هم می خواهم بخوابم.امروز توی بازار ۳۰۰۰ تا زنجیر دنده رنو شمردیم که خیلی خسته کننده بود. ۷۹/۴/۲۲- چهارشنبه صبح ساعت ۱۲/۸ دیشب انقدر خسته بودم که وقت نشد چیزی بنویسم.این مطلب را هم که دارم می نویسم توی مترو نشسته ام و دارم می روم سر کار.دیروز تقریبا دیر گذشت.توی خیابان ملت هم قفسه برگشته بود و یک نفر مرده بود.رفتم بانک و الان هم دارم می روم سر کار ۷۹/۴/۲۳- پنج شنبه ظهر ساعت ۴۶/۳ امروز امتحان دانشگاه آزاد داشتم که دیگه وقت نشد بروم و امتحان بدم.کیوان رضوانی هم زنگ زد و گفت داره می ره امتحان بده.امروز هم جشن تولد بچه دوست نگاره.که ما هم دعوتیم و من هم طبق معمول حال ندارم برم.خیلی خسته ام نه جسمی بلکه از نظر روحی.حوصله انجام هیچ کاری را ندارم.صبح تا حالا کرج بودیم.رفتیم پست بانک برای نگار حساب باز کردیم. ۷۹/۴/۲۴- جمعه شب ساعت ۳۷/۱۱ دیشب بالاخره رفتم تولد.تقریبا خوش گذشت.تعداد دخترها بیشتر از پسرها بود ولی من نتونستم کاری کنم.ساعت ۳۰/۲ نصف شب رسیدیم خونه.امروز صبح هم رفتیم فوتبال که اصلا حال نداد.الان هم داریم از سینما ساویز گوهردشت می آییم.فیلم مومیایی ۳ |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 18:37 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر( قسمت نهم )
۷۹/۳/۳۱ - سه شنبه عصر ساعت ۱۴/۷ امروز اومدیم خونه خاله زینت.الان هم دارن تو پذیرایی شو مرضیه نگاه می کنند.یاد الهام افتادم.یادش بخیر.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: گفتم که روم ز درگه تو گفتی که خدا به همره تو گفتم که رسد به دامنت دست گفتی که نه دست کوته تو ۷۹/۴/۱ چهارشنبه شب ساعت ۵۱/۱۰ امروز آمدیم نوشهر.با آقا ساسان و عمو هادی.البته آنها رفتند جای دیگه و ما هم نزدیک دریا یک سوئیت اجاره کردیم.البته پر از پشه.با بابا رفتیم روی سنگ های کنار دریا.دریا هم طوفانی بود.باران هم می آمد که لباسم خیس شد.توی راه با مینا حرفم شد که الان هم صحبت نمی کنیم.توی راه مدام به فکر الهام بودم. الان همه دارند می خوابند.بگذریم... ۷۹/۴/۲ پنجشنبه ظهر ساعت ۰۲/۱ الان داریم از بازار روز می آییم.خرید کردیم.البته قبلش رفتیم دریا که خیلی خوش گذشت.از همون کنار دریا زنگ زدم خونه رنه و با واهه صحبت کردم.تو ماشین که بودیم ناصر عمه منیر زنگ زد و گفت دارند می روند جایی و ما هم اگه دوست داشتیم برویم که نرفتیم و الان اومدیم سوئیت ۷۹/۴/۲ - پنجشنبه شب ساعت ۴۲/۱۱ ساعت ۶ رفتیم نمک آبرود و قسمت تلکابین.که البته بلیط تمام شده بود.بستنی خوردیم و یک مقدار اعصابم خرد شد.برگشتنه خرید کردیم و آمده ایم سوئیت. ۷۹/۴/۳ - جمعه غروب ساعت ۴۳/۸ امروز رفتیم دریا و قایق سواری.بعد رفتیم تلکابین و ناهار هم آنجا خوردیم و ساعت ۲ هم راه افتادیم و الان رسیدیم خونه خودمان.رفتیم کباب خوردیم و عکس های شمال را چاپ کردیم. ۷۹/۴/۴ - شنبه عصر ساعت۰۸/۷ امروز رفتم بازار چراغ برق و تا ساعت ۱ بعد از ظهر آنجا بودم.ولی شخصی که بهش معرفی شده بودم مغازه را باز نکرد.تو طول مدتی که با مترو رفتم تهران و بعد هم که برمی گشتم مدام به فکر الهام بودم.چه روزهایی که با هم داشتیم.از ساعت ۳ تا ۳۰/۶ خوابیدم.سرم درد می کنه و اصلا حوصله هیچ کاری را ندارم. ۷۹/۴/۶ - دوشنبه شب ساعت۴۴/۸ امروز رفتم بازار.خیلی کسل کننده بود.خسته و عصبانی ام.مدام به فکر الهام بودم. ۷۹/۴/۸ - چهارشنبه شب ساعت ۵۳/۸ دیشب که اومدم خونه ساعت ساعت ۹ شب بود.انقدر خسته بودم که شام را زود خوردم و خوابیدم و دیگه وقت نشد که چیزی یادداشت کنم.دیروز اتفاق خاصی نیفتاد.تو بازار بودم.مدام این مغازه و اون بانک می رفتیم.البته با ایمان.تو مغازه که تنها بودم مدام به فکر الهام بودم.توی مترو هم همینطور.ماشین مترو را اشتباه سوار شدم که رفت آریا شهر و تا دم مترو دویدم.الان هم که آمدم کسی خانه نیست.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: نگاهی غم پرستم دادی الهام در این بازی شکستم دادی الهام مرا از مرز هستی دور کردی عجب کاری به دستم دادی الهام ۷۹/۴/۹ - پنجشنبه شب ساعت ۴۲/۱۱ امروز بازار زود تعطیل شد و ساعت ۴ خونه بودم.ایمان هم روز اخرش بود که مغازه بود.نشستیم و فوتبال هلند و ایتالیا را نگاه کردیم که ایتالیا با پنالتی رفت فینال با فرانسه.عصر از ساعت ۶ تا ۸ رفتیم با بابا در مغازه.البته قبلش رفتیم کاربیراتور ماشین را تنظیم کردیم.آقا حمید را هم آوردیم تا کولر ها را تنظیم کنه.توی بازار و توی مترو مدام به فکر الهام بودم. ۷۹/۴/۱۰ - جمعه عصر ساعت ۵۹/۷ امروز صبح داشتم خواب الهام را می دیدم.که در مغازه بودیم که رویا خواهر عذرا رفت خونه الهام.بعد ما رفتیم با ماشین آن طرف و رویا آمد و گفت که نوار ( یادم نیست ) را بده که بدهم الهام و مونا.اگه این کار را بکنی اول آشتی کنون است.نمی دانم الهام بود یا مونا که از لای پنجره بزرگه آشپزخانه نگاه می کردند. و من به رویا گفتم که اون ها که بهت نگفتند؟.بعد رفتم نوار را بیاورم که انقدر تو خونه ای که اصلا خونه خودمون نبود و شبیه خونه قبلی عمه مهری بود وسیله جا گذاشتم که از خواب پریدم.ساعت ۱۰ صبح هم رفتیم خونه منصور پسر خاله بابا ناهار که عزیز و عمو هادی و زن و بچه اش هم اونجا بودن.تا ساعت ۳۰/۶ اونجا بودیم و وقتی اومدیم توی راه بستنی هم گرفتیم. |
|
+ نوشته شده در
87/02/30ساعت 11:2 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت هشتم)
۷۹/۳/۲۳- دوشنبه صبح ساعت ۵۴/۹ دیروز صبح رفتم و به حساب مامان پول ریختم و آمدم.۵ تا نوار دادم به بهمن و ۴ تا کتاب از شاملو و سید علی صالحی گرفتم.عصر با شهروز رفتیم و با محسن توی بلوار فوتبال بازی کردیم.دیروز هم حدود یک ساعت رفتم در مغازه ۷۹/۳/۲۴ - سه شنبه شب ساعت 03/11 دیروز رفتم باشگاه بدن سازی ثبت نام کردم و یک مقدار هم تمرین کردم.بیشتر اوقات خونه بودم .امروز ساعت 8 صبح رفتم تهران و با رنه کریمیان برگشتیم.ناهار اینجا بود.تا ساعت 7 غروب.الان هم توی اطاق نشسته ام و مجله جوانان می خونم. 79/3/26 - پنجشنبه شب ساعت 41/10 امروز صبح حدود دو ساعت رفتم مغازه.بعد برگشتم.دیروز هم اتفاق خاصی رخ نداد.رفتم مغازه و به دو تا دختر تلفن دادم اما بعد شیمون شدم.دیشب هم بازی ایتالیا بود و بلژیک.هوس آب هویج کردم و رفتم هویج خریدم.با پژو رفتیم تعلیم رانندگی و بعد هم اومدیم خونه عزیز برای شام.بنده خدا ده هزار تومان داد برای اتمام خدمت سربازیم.الان هم من خونه هستم. ۷۹/۳/۲۸ - شنبه صبح ساعت ۴۰/۷ دیروز ساعت ۳۰/۱ با لی لی خانم شوهرش و خواهرش و مادرش رفتیم طرف خوشنام و تا ساعت ۳۰/۴ اونجا بودیم که تو برگشت چند تا موتوری مزاحم ماشین لی لی شدن و که آخر سر نزدیک بود دعوا بشه.ساعت ۳۰/۹ شب هم خودمون رفتیم یکی از پارک های کرج و شام خوردیم و ساعت ۱۲شب برگشتیم و تو راه چند تا عروسک هم خریدیم.الان هم بیدار شدم تا با بابا بریم تهران سر کار.دیروز با کامیار رفتیم دهکده و مارلیک دور زدیم و آمدیم ۷۹/۳/۲۸ - شنبه شب ساعت ۱۰/۱۱ امروز با بابا ساعت ۱۱ رفتیم تهران که بریم بازار تا من را معرفی کنه که نشد.قرار برای پس فردا شد.ساعت ۱ بعد از ظهر رفتم در خونه رنه کریمیان و بعد برگشتم.ناهار را توی اداره خوردیم.بعد من خودم تنها برگشتم و از میدان انقلاب نوار قصه شب با صدای حسین زمان را گرفتم.رفتم در مغازه و دو تا ساندویچ درست کردم و خوردم.یاد الهام افتادم. ۷۹/۳/۳۰ - دوشنبه شب ساعت ۰۲/۱۱ امروز با بابا رفتیم بازار چراغ برق و قرار شد شنبه برم سر کار..یک سر رفتم کوچه قبلی.با محسن صحبت کردم و گفت یک ماه دیگر عروسی لیلاست.ظهر نزدیک ۳ ساعت خوابیدم .دلم خیلی برای پادگان تنگ شده.کاش هنوز سرباز بودم.شعر زیر را برای الهام می نویسم: دلیل این شتابت چیست برگرد ببین راه عبورت نیست برگرد نکردی باورم حالا ببین که نوشته روبرویت ایست برگرد
|
|
+ نوشته شده در
87/02/15ساعت 12:38 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر( قسمت هفتم)
۷۹/۳/۱۴- شنبه شب ساعت ۱۵/۲۳ امروز با بابا و نگار رفتیم و شلوار و پیراهن و کیف و کفش خریدیم.امروز همش خونه بودم.رنه هم زنگ زد و من یادم رفته بود که باید امروز می رفتم خونشون. ۷۹/۳/۱۶-بامداد دوشنبه ساعت۵۶/۲۴ امروز ماشین خریدیم.پژو آردی و رفتیم خونه عمه مهری و قولنامه کردیم.فردا هم می خواهم بروم پادگان ببینم تسویه حساب می دهند یا نه.از ساعت سه بعد از ظهر رفتم تهران خونه رنه کریمیان و حدود دو ساعتی اونجا بودم و بعد هم برگشتم و شهروز و مادر و برادر و خواهرش را توی اتوبوس مترو دیدم و با هم اومدیم فردیس.تا ساعت ۱۲ شب هم خونه عزیز بودیم.ساعت ۹ از تهران برگشتم.با کامیار و ممدرضا رفتیم و پونتیاکم را بنزین زدیم. ۷۹/۳/۱۷- سه شنبه شب ساعت ۰۳/۲۲ امروز هم جناب سروان تسویه حسابم را نداد.همه هم دوره ای هام آمدند دفتر و دیدمشان که تسویه داشتند.ظهر اومدم خونه خوابیدم تا ساعت ۳۰/۱۷ بعد رفتم فردیس برای خریدن مجله اطلاعات هفتگی و جوانان که نیامده بود.بعد با ماشین رفتم کوچه قبلی و با اسماعیل و محسن بودیم.بهد هم یک مقدار نشستیم و حالا اومدم خونه و شام خوردم.شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: پرنده پر زد و پر یادم آمد غمی اندوه گستر یادم آمد چو در مغرب فرو می رفت خورشید وداع تلخ الهام یادم آمد ۷۹/۳/۱۷-سه شنبه شب ساعت ۲۰/۲۲ الان نشستم و دارم به خاطراتی که با الهام داشتم فکر می کنم.یاد اون روزی که چند روز از موقعی که مادرش اومده بود مغازه می گذشت و مونا هم خونه نبود.هوا بارانی بود و من صداش کردم و اومد پایین و اومد مغازه یا اولین روزی که بعد از آشنایی صداش کردم و مهدی و سعید هم بودند و تا اومد داخل گفتم از من خوشت میاد؟ و سریع گفت خیلی.یا روزی که دم باجه تلفن سر چهاردهم داشتیم صحبت می کردیمکه بسیج گرفت و من هم کلی مخ زدم تا ولمون کردند یا روزی که با مونا ظهر ساک برداشتند و رفتند و من و سعید هم رفتیم دنبالشون بعد از کلی پیاده روی تو کوچه قبلی برگشت و گفت شما را سر کار گذاشتیم. یا روزهایی که ساعت ها روی پشت بام می شست و من را نگاه می کرد.یا روزی که برام نواری ضبط کرده بود و بعد جلوی مغازه که پیش سعید و مهدی بودم داد بهم که هنوزم دارمش و ...همه این ها هر شب از جلوی چشمام رژه می روند.یادش بخیر...شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: روزی من و تو ز شوق در خنده شدیم با هم پی روزگار آینده شدیم اما به میان ما جدایی افتاد با دست زمان همه پراکنده شدیم ۷۹/۳/۱۹-پنج شنبه شب ساعت ۳۹/۲۱ دیروز هم خونه بودم و فقط برای خرید مجله اطلاعات هفتگی رفتم بیرون.امروز هم تسویه حساب گرفتم و یازده تا امضا گرفتم.شنبه هم کارت پایان خدمت را می گیرم .امروز خونه بودم و ساعت ۱ تا ۴ بعد از ظهر خوابیدم.امشب بابا ساعت ۹ شب اومد.خانم سبزیان و خواهرش هم اینجا بودند.حدود یک ربع با شهروز تو پارکینگ صحبت کردم.شعر مهدی سهیلی را برای یادگاری می نویسم: به باغ از آشیان روزی دری بود گلستان را صفای دیگری بود چه گویم من که الهام هم ندانست مرا پیش از قفس بال و پری بود ۷۹/۳/۲۱-شنبه غروب ساعت ۱۳/۲۰ امروز کارت پایان خدمتم را گرفتم و توی پادگان از همه خداحافظی کردم.از سید احمد نصیری،رضوانی،بیات،رسول صفرزاده،علی اکبر صفرخانی،عبدا...بابایی،اصغر حاتمی،علی درفشی،مسعود مهاجری،بهروز احمدی زاده،مرتضی محسنی،محمد قشنگ زاده،محسن میلانی،پورروح،یوسف دیبایی،اصغر کربلایی حسینی،جعفرجعفری،حسین محمدی شمس آباد،حمید اطاعتی،نصرت نظری،امید ابراهیمی نور،محمد علی اصغری،و خیلی های دیگه که الان یادم نیست.توی دفتر هم با جناب سروان شوبیری و آهنگران و سرگروهبان عبدالهی و ولیان و عمرانی.یاد الهام افتادم.همان روزی که من رفته بودم و لباس آموزشی گرفته بودم و اومدم در مغازه و با من قهر کرده بود و بعد آشتی کرد.دیشب با عمه مهری و آقا مصطفی و آقا ساسان و ... رفتیم جاده چالوس و ساعت ۱۲ شب برگشتیم.امروز عصر هم رفتم و کارتم را دادم تا برام کپی رنگی بگیرن. |
|
+ نوشته شده در
87/01/30ساعت 12:11 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت ششم )
۷۹/۳/۷ - شنبه شب ساعت ۲۴/۲۲ امروز بالاخره مرخصی گرفتم.فقط تسویه حساب می مونه که اون را هم اگه خدا بخواد می گیرم.رفتیم با مامان و بابا در مغازه و یک ساعتی هم رفتیم در مغازه داود خان و بعد رفتیم خونه عزیز.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: رفتی و تمام غنچه ها پرپر شد در باغ دلم بهار بی باور شد افسوس که تک چراغ امید شکست افسوس که عمر عشق ما آخر شد
۷۹/۳/۹ - بامداد دوشنبه ساعت ۲۰/۲۴ امروز وقتی در مغازه آقا مصطفی بودم مادر الهام را دیدم و باهاش در مورد الهام صحبت کردم.و بعد ساعت ۳۰/۷ بعد از ظهر رفتم در خونشون و عکس و نامه های الهام را دادم به مادرش.البته از روشون کپی گرفتم و گذاشتم لای مجله کیهان ورزشی شماره ۲۳۲۶.حدود ۴۵ دقیقه در مغازه بودم و از همون راه رفتم در خونه علی بیات و همدیگر را دیدیم و گفت که ۵۱ نفر سرباز گرفته اند.امروز روز خوبی بود. ۷۹/۳/۹ - دوشنبه ظهر ساعت ۴۶/۱۶ امروز حدود دو ساعتی رفتم در مغازه .چون صبح ساعت ۳۰/۱۰ از خواب بیدار شدم.الان هم توی اتاق هستم و مجله جوانان می خوانم. ۷۹/۳/۱۰ - سه شنبه صبح ساعت ۳۵/۱۱ از اون روزی که با مادر الهام صحبت کردم احساس می کنم سبکتر شده ام.خیلی حرف ها داشتم که گفتم .به مادرش گفتم که چقدر دخترش بی معرفت بود و من چقدر دوستش داشتم و ... الان هم حدود یک ساعت در مغازه بودم.به دو تا دختر شماره دادم و آمدم خانه.الان می خوان بیان و در توری وصل کنند..آقای عروجی هم داره اسبابش را می بره. ۷۹/۳/۱۲ - پنج شنبه ظهر ساعت ۱۴/۱۳ دیروز اتفاق خاصی نیفتاد.بیشتر وقت خونه بودم و مسابقه استقلال و سایپا را دیدم( نیمه نهایی جام حذفی ) که استقلال با دو گل یزدانی ۲ بر ۱ بازی را برد.فقط دیروز صبح یک سر رفتم در مغازه .امروز هم با میلاد رفتیم و از خونه عزیز دیگ ها را آوردیم.بعد با بابا رفتیم برای خرید گوشت و برگشتیم.شنبه هم قراره بروم خونه رنه کریمیان.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: تو را جز سختی راهت غمی نیست درون کوله بارت ماتمی نیست شکسته بغض مغرورم الهام بدان دوری زتو درد کمی نیست ۷۹/۳/۱۳ - جمعه ظهر ساعت ۲۶/۱۵ امروز کلی ماشین زیر پایم بود.نذری داشتیم و همه اینجا بودند.کیوان رضوانی هم آمد و بعد رفتیم با ماشین یک دور زدیم و بعد کیوان رفت و من هم اومدم خونه.برگه مرخصی ام را هم کیوان رضوانی آورده بود.همین. |
|
+ نوشته شده در
87/01/15ساعت 13:23 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت پنجم )
۷۹/۲/۲۸ـ چهارشنبه شب ۲۲/۲۱ امروز با عذرا در مورد الهام صحبت کردم.چیزهایی گفته بود که هم عصبانی ام کرد و هم متعجب.به هر حال گذشته ولی اصلا نمی تونم از فکرش برم بیرون.امروز زیاد خونه نموندم. ۷۹/۲/۲۹ - پنجشنبه شب ۵۱/۲۲ امروز همه می خواستند بروند ناهار پیتزا بخورند که من نرفتم.حوصله هیچ کاری را نداشتم.تا ساعت ۶ بعد از ظهر خوابیدم و عصر هم رفتیم خونه دایی حسین بابا که تازه از بیمارستان اومده. ۷۹/۲/۳۰ - جمعه عصر ۴۰/۱۷ به یاد الهام می نویسم: من صیاد دشت زندگی بودم و تو گریزپای پر از بیم و امید.من به صید تو امید داشتم و به تیر عقل شکارت کردم.حالا من صید توام.بگو به کدامین تیر زهردار شکارم کرده ای که با این همه رهایی که به من بخشیدی گریزی نمی یابم.تو آخرین شکار من بودی و من آخرین صیادی که به دام محبت گرفتار آمدم. ۷۹/۲/۳۱ ـ شنبه صبح ۴۰/۴ دیروز عصر رفتم در مغازه.پنجره خونه الهام باز بود.خودش هم چند بار اومد توی آشپزخانه و رفت.یاد روزهایی افتادم که از همان پنجره دست تکان می داد.حدود نیم ساعت اونجا بودم و بعد برگشتم.دیروز توی پادگان از دفتر آموزشی گروهان یکم به دفتر خودمان زنگ زدم و صدای جناب سروان را در آوردم.اول اطاعتی گوشی را برداشت و بعد عباس شیخ بیگی که هی می گفت بله جناب سروان... و علی بیات و رضوانی و احسان زیدوند از خنده روده بر شده بودند.جعفر جعفری هم با آچار در دخمه را باز کرده بود که سرگروهبان ولیان به ما گیر داد و برگه های مرخصی ما را نداد و رفتیم خود جعفری را آوردیم و اعتراف کرد. ۷۹/۳/۱ ـ یک شنبه شب ۴۸/۲۲ امروز خانه ما سفره بود که حدودا ۱۵ نفر آمدند.رفتم فردیس حدود نیم ساعت و بعد برگشتم. ۷۹/۳/۳ ـ سه شنبه صبح ۴۷/۴ دیروز عصر با مامان و بابا رفتیم در مغازه و حدود نیم ساعت .بعد رفتیم و پیتزای یک نفره گرفتم و حدود یک ربع در مغازه داود خان و با فرهاد و فرشاد صحبت کردیم.الان هم آماده شدم بروم پادگان.امروز نگهبان نیستم. ۷۹/۳/۴ - چهارشنبه شب ۴۹/۲۲ امروز هم بیرون نرفتم.موهام را نمره ۸ زدم.الان هم خسته ام.مدام یاد خاطرات با الهام می افتم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم: دویدیم و دویدیم و دویدیم در دروازه شهری رسیدیم ولی دروازبان دروازه را بست دریغا روی یکدیگر را ندیدیم ۷۹/۳/۵ - پنجشنبه صبح ۳۸/۵ صبح داشتم خواب سودابه را می دیدم که جلوی مخابرات همدیگه را دیدیم و سراغ نگار را گرفت.بعد همینطوری که داشتیم صحبت می کردیم یک پسری اومد و ایستاد کنار من و سودابه.البته عباس شیخ بیگی هم بود.ولی اون طرف تر.سودابه ناراحت شد و رفت اون طرف خیابون و پسره به من گفتبهش بگو برات می میرم و منم گفتم برم گمشو.بعد عباس شیخ بیگی اومد و پسره رفت چند متر اون طرف تر.بعد سودابه برگشت و دفترچه یادداشتش را که جا گذاشته بود برداشت و همگی سوار ماشین شدیم و رفتیم فلکه چهارم که اون پسره هم اومد.موقع خداحافظی سودابه دست من را محکم گرفته بود و خداحافظی می کرد و من هم با علامت سر پسره را نشون می دادم و می گفتم خیالت راحت باشه این با من.بعد رفت و ما هم رفتیم خونه عمه منیر که تازه داشتن بنایی می کردند و بقیه هم اونجا بودند.قبل از اینکه با سودابه و بقیه برویم فلکه چهارم توی یک آپارتمان بودیم البته با شیخ بیگی که به دو تا دختر گفتم این همونیه که صبح ها قرآن می خونه و شیخ بیگی هم اومد و برای اونها یک ماجرایی را تعریف کردکه الان یادم نیست |
|
+ نوشته شده در
86/12/28ساعت 11:10 توسط رضا تهراني |
|
|
( قسمت چهارم )
خاطرات کدر ۷۹/۲/۱۵-پنج شنبه ساعت ۵۱/۸ شب امروز هم بیرون نرفتم.امروز وقتی توی دفتر پادگان بودم با نصیری دفتر رمان هایم را نگاه می کردیم که چشمم خورد به یک ورقه که یکسری حروف قراردادی روشون نوشته بودم.یاد الهام افتادم که چون می خواستیم که اگر یک زمان چیزی نوشتیم از این حروف استفاده کنیم تا کسی متوجه نوشتن ما نشه.حالم گرفته شد و نصیری هم می خواست از کسلی درم بیاورد که نتونست.امروز هم خاله زینت با شوهرش اینجا هستند. ۷۹/۲/۱۶-جمعه ساعت ۱۷/۹ شب عصر رفتم کوچه قبلی و بچه ها رفتند فردیس و من نرفتم.دختر کوچیکیه رنجبر هم نگاه می کرد و می خندید.اصلا ازش خوشم نمیاد.دختر پرویی ست.اومدم خونه و رفتم فردیس و کتاب فروشی ها را سر زدم. و حالا هم آمده ام خونه.امروز تو پادگان موسی قنبرزاده و یونس آباد قاضی رفته بودند بالای درخت توت و من و احمد نصیری هم رفتیم ملافه آوردیم و کلی خوردیم.برگشتنه از پادگان مدام فکر الهام بودم.عصر که رفته بودم فردیس یاد یکی از خاطرات الهام افتادم که الان یادم نیست که چی بود.فردا هم نگهبانم و نمیام خونه.استقلال هم ۳ بر صفر پاس را شکست داد.نادر اومد و فیلم گرفت.بقیه روز هم خونه بودم. ۷۹/۲/۱۸- یک شنبه ساعت ۰۹/۷ شب دیروز رفتم در مغازه کامیار و کمی نشستم و بعد اومدم خونه.حوصله هیچ کاری را نداشتم.دیروز بیشتر وقت خونه بودم و بیرون نرفتم.ظهر خوابیدم و بعد رفتم مجله خریدم.آقای عروجی هم اومده و درمورد قبض گاز صحبت می کنه.امروز پادگان بد نبود. ۷۹/۲/۲۳-جمعه ساعت ۵۳/۱۲ ظهر الان دارم از کوچه قبلی میام.با بچه ها فوتبال زدیم که توپ رفت زیر ماشین و ترکید.دیروز رفتم و کتاب شعر خریدم که نادر را دیدم و رفتیم و نون خرید و من هم رفتم و دسته عینکم را جوش دادم.یک مقدار گشتیم و اومدیم خونه.امروزکه داشتیم فوتبال بازی می کردیم لیلا و رضا را دیدم و احوال پرسی کردیم.وقتی رفتند یاد خاطرات سال۷۳ و ۷۶ افتادم.اون موقع هنوز لیلا نامزد نکرده بود.با مونا و میترا و لیلا چه خاطراتی داشتیم.به یاد الهام می نویسم: آن روز که با گلها خداحافظی کردم فکر نمی کردم این نگاه آخر است.فکر نمی کردم فاصله ها مثل علف های هرز روی نگاهم را می پوشانند.کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده.به اندازه همه ستاره هایی که در عمرت دیده ای و به اندازه دروغهایی که لای این علف ها پنهان شده.نمی دانم چطور می توانم به گلخانه باز گردم.دلم برای یاس های سپید شب بو یک ذره شده است. ۷۹/۲/۲۵-یک شنبه ساعت ۲۳/۴ صبح دیروز با سید احمد نصیری اومدیم فردیس که روان نویس بخره. بعد حدود نیم ساعت هم اومد خونه ما.بعد رفتیم فردیس و گشتیم..امروز هم نگهبانم و دارم می روم پادگان ۷۹/۲/۲۶- دوشنبه ساعت ۴۹/۶ عصر امروز محمد احمدی هم کسر از آمار شد و افتاد خدمات پادگان نصر.خیلی حالم گرفته شد.اما چه می شه کرد.شعر زیر را به یاد الهام می نویسم: خبر پیچید در چشمان شاعر سفر کرده پرستوی مهاجر و شاعر در سکوت خویش می گفت خداحافظ خداحافظ مسافر ۷۹/۲/۲۷- سه شنبه ساعت ۰۷/۸ عصر با شهروز رفتیم فردیس و ساعتم را دادیم شیشه انداختند.بعد برگشتم و رفتم پیش نادر و در مورد دختر های دانشگاهشون صحبت کردیم.با نصیری و پور بی همتا قرار گذاشتیم جمعه از راه پادگان برویم سینما فیلم دختران انتظار. |
|
+ نوشته شده در
86/12/15ساعت 14:7 توسط رضا تهراني |
|
|
خاطرات کدر ( قسمت سوم )
۷۹/۱/۳۱ ـ چهار شنبه شب ساعت ۳۵/۲۲ امروز تقریبا حالم خوب بود.نه فکری کردم و نه خیالی.از پادگان که آمدم خوابیدم و بعد رفتم مجله اطلاعات هفتگی خریدم و بعد رفتم دم مغازه پیش سعید و حدود نیم ساعت اونجا بودم.بعد برگشتم.تلویزیون کنفرانس برلین را نشان داد.امروز یونس آذری کارت پایان خدمتش را گرفت و رفت.داود خراسانی هم از فردا میاد که منشی بشه.رفتم چهار تا نامه برای مجله ها پست کردم.امشب هم بازی رئال و منچستر است.
۷۹/۲/۲ ـ جمعه شب ساعت ۱۶/۲۰ امروز هوا خیلی بد بود.باد شدیدی می آمد و بعد هم باران و تگرگ.عمو هادی آمد و به مامان و نگار سرم وصل کرد.عصر که فرهاد عمه آمد ویدئو را به ظبط وصل کنه سرم مامان و نگار را کشید.یاد اون روزی افتادم که تلفنی با الهام صحبت می کردم و حالم به هم خورد.الهام پشت تلفن صدایم می کرد و نگران بود.هر روزی با الهام خاطره بود.وقتی هم که رفت خاطره بود.اما خاطره ای تلخ که تا آخر عمر با من می مونه و هرگز فراموشش نمی کنم. الهام هرگز فراموش نمی شه.گرچه برای او،من فراموش شده هستم.شعر سید علی صالحی را برای یادگاری می نویسم: به گمانم،آخرین دیدار ما،بالای همین باغ صنوبر بود!
۷۹/۲/۴ ـ یک شنبه شب ساعت ۴۲/۲۰ امروز که آمدم خونه ساعت ۳ بعد از ظهر بود و تا ساعت ۵ خوابیدم.امروز اصلا فکر الهام را نکردم.سرم هم درد نمی کرد.دیشب هم که پادگان بودم با بچه ها بازی پیروزی و سامسونگ کره را دیدیم که علی کریمی دقیقه ۷۵ گل زد.عصر رفتم مجله جوانان خریدم و زود برگشتم خونه که دوباره با دیدن دخترهایی که از مدرسه تعطیل می شوند یاد الهام نیفتم.یاد اون روزهایی به خیر که از پادگان می آمدم و لباس هایم را عوض می کردم و می رفتم فلکه چهارم و با الهام می رفتیم ته خیابان و با هم صحبت می کردیم.ولی از اون روزها ۱۴ ماه گذشته.و دیگه تکرار نمی شوند.شعر فریدون مشیری را برای یادگاری می نویسم: به دریا شکوه بردم از شب دشت وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت به هر موجی که می گفتم غم خویش سری می زد به سنگ و باز می گشت.
۷۹/۲/۷ ـ چهارشنبه شب ساعت۵۳/۲۰ امروز رفته بودم مغازه کامیار که وقتی دم در بودم دوباره الهام را دیدم که جلوی مغازه با دوستش ایستاده بود و بعد حدود ۵ ثانیه تو چشمهای من زل زد.امروز بعد از دو ماه صورتم را اصلاح کردم .بعد با ممدرضا رفتیم و من حرف هایی را که توی سینه ام بود را همانطور که پشت سر الهام بودیم گفتم و جوابم فقط سکوت بود.دوباره دیدمش باید یک جوری فکرش را از سرم بیرون کنم.امروز تو پادگان نزدیک بود اضافه خدمت بخورم که به خیر گذشت.
۷۹/۲/۱۱ ـ یک شنبه عصر ساعت ۰۵/۱۹ امروز حال درست و حسابی نداشتم.از پادگان که آمدم خوابیدم و حالا حدود ۲ ساعت است که بیدارم.مهمان داریم! اصلا بیرون نرفتم.شعر زیر را برای یادگاری می نویسم:
کجایی؟با که هستی؟در چه حالی؟ ملول آرزوهای محالی نشان از من اگر خواهی پس از تو غریب و بی کسم در این حوالی
۷۹/۲/۱۴ ـ چهارشنبه عصر ساعت ۱۳/۱۹ دیروز با رنه کریمیان درباره اضافه خدمتی که بالاخره خوردم صحبت کردم.امروز که از پادگان می آمدم ،موقعی که داشتم لباس هایم را عوض می کردم دوباره اون دختر ناشناس زنگ زد و حدود ده دقیقه صحبت کردیم.پروین خاله هم زنگ زد و حدود یک ربعی صحبت کردیم.امشب هم بیرون نمی روم.حوصله ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
86/11/30ساعت 12:54 توسط رضا تهراني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
رضا يوسفزاده تهراني.متولد هشتم اسفند پنجاه شش.ساكن فرديس كرج
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|